یادش بخیر
هر کی اومد دو سه روزی از دلم بازیچه ای ساخت دلمم مثل عروسک ساده بود دل به دلش باخت!
بغض آسمان می ترکد... فرشته ها می گریند... کسی چه می داند... شاید برای تنهایی من یا غریبی تو... می خوام از تنهایی یه ادم بگم از بیچارگی یه کس بگم گویم از تک تک انسان ها گویم از سخنان یک عاشق دلباخته شکست این دل به هر گونه که به اندیشی چه می شود اگه اون تا اخرش می موند ای عشق ای عشق چی می شود همه اینگونه همدیگرو تنها نمی ذاشتند به یک بهانه ای کوچک رودی در این دل نهادم که هر کس تشنه عشق است بیایدو سیراب شود هر کسی می امد به یک بهانه خاص وقتی که سیراب می شود پا به فرار می ذاشت دوباره که تشنه تر می شود می آمد یکی آمد که خیلی تشنه بود هر چی می نوشید تشنگیش بر طرف نمی شود انقدر در دلم لانه ای باز کرده بود که هیچ گاه نمی خواستم که برود نمی دانم چه شد وقتی که سیراب از عشق شد آن هم پا به فرار گذاشت باز من ماندم با تنهایی حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را با تو بودن خرج می کردم آرام و بی صدا می گفتمت: دلتنگم. و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد تا لحظه ی مرگ. دوستت دارم شیرین ترین کلمه ای ست که در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم. وقتی تازه زیر خاکی شدم قدیمی تر ها تشر می زدند که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟ در این جا اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست. هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند. می دانی؟ من نگران قلبم هستم اگر آن را هم بخورند دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟ اینقدر از من نترس شب سوم بعد از مرگم آمدم به خوابت که همین را بگویم، اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی. نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی ! اما ببین... به خدا من همان عاشق سابقم فقط... فقط کمی مرده ام ! همین......



آن که می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود...
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را 
ای کاش زبان سخن بود...
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود...
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود...

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوست دارم يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن
تو باشي منم باشم
کف اتاق سنگ باشه... سنگ سفيد... تو منو بغل کردي که نترسم
که سردم نشه نلرزم
مي دوني ؟
تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار
پاهاتم دراز کردي...منم اومدم نشستم جلوت
بهت تکيه دادم
دو تا دستاتو دور من حلقه کردي
بهت ميگم چشماتو مي بندي؟...مي گي : آره
چشماتو مي بندي
بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟
مي گي : آره
و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم
آروم آروم.......قصه مي گي
يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه
مي دوني ؟
مي خوام رگمو بزنم
چون دست چپ... يه حرکت سريع... يه جمله ي عميق بلدي ؟
نه واي !!! تو که نمي بيني
و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم
تو چشماتو بستي نمي بيني .....
من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني که سريع مي برم
نمي بيني که خون فواره مي کنه... روي سنگ هاي سفيد و
نمي بيني که دستم مي سوزه
من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ
که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني
تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني
من دارم دستمو نگاه ميکنم
دست چپمو.....خون ازش مياد
مي دو ني ؟
دستمو مي ذارم رو زانوهام
خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها
مسيرش قشنگه.....حيف که چشمات بسته است
نمي بيني .....
تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده
محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه
مي بيني که نا منظم نفس مي کشم
تو دلت مي گي آخي............
نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني
سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم
چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني ؟
مي ترسم خودمو بکشم
از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن
ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم
مردن خوب بود
آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...
گريه نکن
من ديگه نيستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدي
تو خيلي گريه مي کني
دلم مي شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش
باشه ؟
من مردم ولي تو باورت نمي شه
تکونم مي دي که بيدار شم
فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم
مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني
اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره
من مر دم ... ولي براي تو زنده ام
پس هر شب به اين باغ بيا .... ولي گريه نکن
مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟
دوستت دارم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه
از معلم هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول محور نقطة قلب جوان ميگردد
از معلم تاريخ پرسيدند عشق چيست؟گفت:سقوط سلسله ي قلب جوان
استlove از معلم زبان پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت:همپاي
از معلم اادبيات پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت:محبت الهيات است
از معلم علوم پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت:عشق تنها عنصري است که بدون اکسيژن ميسوزد
از معلم رياضي پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت:عشق تنها عددي است که هرگز تنها نيست
از معلم فيزيک پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت:تنها آدم ربايي است که قلب جوان را به سوي خود ميکشد
از معلم ا نشا پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت:تنها موضوعي است که مي توان توصيفش کرد
از معلم ورزش پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت: تنها توپي است که هرگز اوت نمي شود
از معلم زبان فارسي پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت:عشق تنها کلمه اي است که ماضي و مضارع ندارد
از معلم زيست پرسيدند عشق چيست؟ گفت:عشق تنها ميکروبي است که از راه چشم وارد ميشود
از معلم شيمي پرسيدند عشق چيست؟؟گفت عشق تنها اسيدي است که درون قلب اثر مي گذارد
.
.
.
.
.
.
حالا یکی از شما بپرسه چی میگید !?!
!!
از اینکه در دنیا و تجملاتش غرق شدم.
از اینکه شنیدن حرف حق برایم تلخ است.
از اینکه ایمانم به بندگانت بیشتر از ایمان به توست.
از اینکه شبها به یاد تو نخوابیدم و روزها با یاد تو از جا برنخواستم.
از اینکه در کارهایم با همه غیر از تو مشورت کردم.
از اینکه در امانت هایت خیانت کردم.
از اینکه منتظر بودم تا دیگران از من تعریف و تمجید کنند.
از اینکه خدایی نبودم و شبیه بندگانت شدم.
از اینکه نمازم را بدون حضور قلب و برای بندگانت خواندم.
از اینکه مالی که متعلق به تو بود از آن خود دانستم.
از اینکه وقت و بی وقت خلف وعده کردم.
از اینکه انجایی که باید سکوت می کردم حرف زدم و آن جاییی که باید حرف می زدم سکوت کردم.
از اینکه حق نعمت هایت را به جا نیاوردم.
و از اینکه....
| Design By : Night Melody |


